تاکسی های اینترنتی – تهدید یا فرصت؟

قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن این مطلب همیشه فکر میکردم مرگ برای همسایه هست و نه من! و با این طرز تفکر همیشه بیگدار به آب میزدم تا اینکه امروز یک تجربه ناموفق رو تجربه کردم٬ شاید بشه گفت بدترین تجربه ناموفقی که از تاکسی های اینترنتی برام رقم خورد. اما بریم سراغ ...

قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن این مطلب همیشه فکر میکردم مرگ برای همسایه هست و نه من! و با این طرز تفکر همیشه بیگدار به آب میزدم تا اینکه امروز یک تجربه ناموفق رو تجربه کردم٬ شاید بشه گفت بدترین تجربه ناموفقی که از تاکسی های اینترنتی برام رقم خورد.

اما بریم سراغ ماجرا

چند روز پیش توی توییتر با یک توییت مواجه شدم که فردی همسر و فرزندش بخاطر همراه نداشتن پول نقد که کرایه راننده اسنپ رو پرداخت کنه به درخواست راننده از خودرو پیاده شدند تا از عابربانک مبلغ کرایه رو دریافت کنند اما این موضوع براشون به یک تراژدی دردناک تبدیل شد.

داستان این توییت ازین قرار هست که راننده مادر و دختر ۵ ساله ش رو ساعت ۹ و نیم شب توی یه کوچه یه طرفه پیاده میکنه تا برن از عابر بانک ته کوچه پول نفد بگیرن و به راننده پول نقد بدن ولی همون زمان که این مادر و دختر در راه عابربانک بودند چند نفر آدم ربا اقدام به سرقت دختربچه میکنند که با هوشیاری مادر این عمل پلیدانه ناکام میمونه و به سرعت خودشون رو به داروخانه میرسونن و منتظر میشن آبها از آسیاب بیوفته و بتونن به سلامت به مسیرشون ادامه بدهند.

میتونین توی عکس زیر توییت ها و اظهار نظرهایی که در این خصوص شده رو ببینید:

 

اما ببینیم پاسخ کاربران دیگه به این اتفاق چی بوده:

 

شاید این موضوع بی ربط به توییت دیگه ای که تصویرش رو در زیر میبینید نباشه:

با مشاهده توییت های بالا و ماجرای مادر و دختر ۵ ساله اش و همینطور اتفاق دردناک تجاوز به دختر خانم جوانی که اسنپ گرفته بود و تقریبا همه از این خبر مطلع شدند باید دید که ماجرای این استارت آپ ها به همینچا ختم میشه یا نه؟

قطعا جوابی که میشه داد خیر هست٬ برای همین میخوام ماجرای خودم رو براتون تعریف کنم.

امروز ساعت ۱۴:۳۰ دقیقه وقتی کارم تو دفتر مرکزی شرکت تموم شد و قصد برگشتن به دفتر غرب داشتم تصمیم گرفتم برای اینکه زمان کمتری رو از دست بدم و بتونم چند ساعت پایانی روز در محل کارم باشم تاکسی اینترنتی بگیرم. خب طبق معمول اول از همه رفتم سراغ اسنپ و درخواستم رو بارها و بارها تکرار کردم ولی هیچ راننده ای درخواستمو نگرفت و خب چون زمان زیادی رو منتظر مونده بودم اپلیکیشن تپ سی رو باز کردم و با درخواست اول سفرم توسط یک راننده گرفت شد و از اونجایی که زمان برام اهمیت زیادی داشت با راننده تماس گرفتم٬ خب قبل از ادامه باید بگم که دفتر کارمون انتهای خیابان سرافراز حد فاصل مطهری و خیاباون کوه نور هست٬ راننده خیابان پاکستان بود و نمیدونست چطوری باید چطوری باید بیاد به خیابون سرافراز تا من رو سوار کنه و من به راننده آدرس دادم:

لطف کنید خیاباون پاکستان رو روبه جنوب بیایید و پس از ورود به خیابان بهشتی به سمت غرب اولین تقاطع دست چپ به سمت جنوب ادامه مسیر بدید من رو انتهای خبابان یکم میبینید که یه کاپشن قرمز رنگ همرام هست و کوله پشتی دارم.

راننده با اعلام اینکه الان حرکت میکنه و میاد وقتی به ابتدای خیابان یکم رسید حدود یک دقیقه صبر کرد و مشخص بود ابتدا و انتهای خیاباون رو متوجه نشده٬ من درحال حرکت به سمت خودرو بودم که همزمان ایشان با من تماس گرفتند و ازم پرسید که کجا هستم و من قبل از اینکه بهشون بگم دارم میام سمتتون دیدم که خودرو رو مقابل مهدکودکی که توی خیابان هست پارک کرد٬ بهشون گفتم من شمارو میبینم لطفا خیابان رو بیاید پایین که همون لحظه با خودروشون از پارک خارج شد و اومد مقابل من ایستاد و من سوار ماشینشون شدم٬ بهم گفت من یه دقیقه برم تو این مهدکودک و بیام؟

خب این یه سوال سخت هست٬ من که زمان برام مهم هست و مرد میانسالی که میخواد بره مهد کودک! این موضوع ممکن هست هر کسی رو به این فکر وادار کنه که احتمالا این مرد نوه ای داره که تو این مهد میاد و میخواد یه دقیقه بره یه وسیله بهش بده و بیاد

قبول کردم ولی بهشون گفتم من عجله دارم و ایشان خودروشون رو ترک کرد و وارد مهد شد.

حدود ده دقیقه گذشت و وقتی میخواستم سفر رو لغو کنم و یک درخواست جدید به شبکه ارسال کنم راننده سروکله اش پیدا شد و با بیان عذرخواهی خودرو رو روشن کرد و شروع به حرکت کرد.

مشخص بود که زیاد به خیابون ها مسلط نیست و از نقشه آنلاین هم برای مسیریابی استفاده نمیکنه. مقصد رو ازم پرسید و بهش گفتم بریم سمت فرودگاه مهرآباد

با هر بدبختی بود از کوچه پس کوچه با راهنمایی های من آقای راننده ماجرای ما خودرو  رو به خیابون مطهری و بعد به بزرگراه مدرس شمال هدایت کرد٬ تو همین حین بود که شروع کرد به حرف زدن:

– اگر امکانش هست هزینه سفر رو نفد پرداخت کنید٬ از صبح هرکی رو سوار کردم اعتباری پرداخت کرده و شما باید این سفر رو نقد حساب کنی

با اینکه پول نقد همیشه توی کیفم دارم از پرداخت نقد این سفر خودداری کردم و میدونستم این ترفند جدید راننده ها برای فرار از پرداخت کمیسیون به شرکت های تابعه اشون هست.

+خیر قربان من نمیتونم این کارو انجام بدم و این سفر رو به صورت اعتباری پرداحت میکنم

همینچا بود که خونش به جوش اومد و شروع به فحش دادن کرد که پولمون رو نمیدن و شماها فکر نمیکنید شاید پول بنزین نداشته باشیم و …

اینکه شرکت ها پولشون رو نمیدن طبق اظهار نظرهاشون زیاد به واقعیت نزدیک نیست و اینکه پول بنزین هم ندارن به نظرم خیلی غیر منطقی هست چون تقریبا هر دو روز یکبار این شرکتها به صورت منظم پرداختی هاشون رو صفر میکنن٬ پس راننده ها میتونن هزینه بنزینشون رو مدیریت کنن و اینطور نباشه که پول بنزین نداشته باشند.

حرف زدن هاشو ادامه داد و شروع کرد به خورد کردن اعصاب من و من هرچی صدای هدفونم رو بیشتر میکردم مدل و نوع فحش ها و بد و بیراه هایی که میگفت بدتر و بیشتر میشد.

تو همین حین که داشت بد و بیراه میگفت خروجی رسالت غرب رو رد کردیم و نپیچید٬ بهشون گفتم خروجی رو رد کردی و باز به حرف هاش ادامه داد٬ بهش گفتم خروجی بعد همت غرب رو برید داخل و باز برای بار دوم این خروجی رو هم رد کرد و واقعا زمان رسیدن سفر من همینطور داشت بیشتر و بیشتر میشد و روی نقشه های راهنما مثل ویز و گوگل مپ زمان تقریبی رسیدنم به ساعت ۱۶ نزدیک شده بود. 

همین زمان بود که تصمیم گرفتم سکوت خودمون بشکنم و جوابشون رو بدم و ازینجا شروع کردم که شما حق خوردکردن اعصاب من رو با این صحبت ها ندارید سکوت میکنید یا من با پشتیبانیتون این موضوع رو درمیون میذارم.

این حرفم مثل ریختن بنزین روی آتیش بود و گفت زنگ بزن من رو از چی میترسونی و این گفتگو به جایی ختم شد که بهشون گفتم اگر این رفتار رو ادامه بدید به زودی ممکن هست از سوی تپ سی اخراج بشید و گفت اجراجم کنن و شروع کرد به سرعت گرفتن و همونجا بود که من بهشون گفتم پیاده میشم.

دقیقا وسط بزرگراه مدرس!

گفت فکر میکنی اینجا کسی سوارت میکنه فلان فلان شده … برو بیرون همتون …. هستید و …. و ….

خب من هم با قبول این چالش از خودرو این آقا پیاده شدم

اولین کاری که کردم چک کردن اسم و مشخصات راننده بود تا بتونم کد سفرم رو با پشتیبانی درمیون بگذارم که متوجه شدم هیچ کد سفری ندارم و حتی اسم راننده هم تو اون شرایط عصبی برام واضح و خوانا نیست.

مشکل بعدی که باهاش مواجه شدم شارژ ۳ درصدی گوشیم بود

به هرحال به تپ سی زنگ زدم و پس از وصل شدن به اوپراتور تمام ماجرا رو تعریف کردم و اوپراتور تپ سی گفت خونسرد باشید من همین الان یک سفیر (منظورش یه ماشین دیگه بود) براتون میفرستم. بعد از قطع کردن گوشی به شارژ گوشیم نگاه کردم٬ خدای من فقط ۱ درصد شارژ برام باقی مونده بود٬ حدود پنج دقیقه بعد یا شاید کمتر یا بیشتر گوشیم زنگ خورد٬ خانمی دیگه ای بود که بهم گفت سفیر جدید تپ سی تو راه هست و میخواست مطمئن شه من بعد از خروجی میرداماد تو بزرگراه ایستاده ام٬ بهشون گفتم خانم من شارژ گوشیم داره تموم میشه و بعید میدونم سفیرتون بتونه شماره من رو بگیره و بعدش قطع کرد.

دوباره به گوشیم نگاه کردم٬ هنوز ۱ درصد شارژم سرجاش بود٬ مطمئن نبودم سفیر بتونه با من تماس بگیره و یا حتی وسط بزرگراه پیدام کنه. خیلی زیر فشار عصبی بودم و همون موقع یک بار دیگه اسنپ رو باز کردم تو چند ثانیه مبدا و مقصد رو مشخص کردم و درخواست اسنپ رو زدم.

واقعا ازینکه بتونم با اسنپ یا تپ سی به مقصدم برسم نامید شده بودم٬ چون شارژ موبایلم هم داشت تموم میشد امیدی به زنگ زدن به کسی نداشتم که بیاد دنبالم. چند دقیقه ای گذشت.

دیدم گوشیم داره زنگ میخوره٬ آقایی بود که ازم پرسید شما کجا هستید؟ من فکر میکردم که از تپ سی هست و خوشحال بودم از اینکه قبل از اینکه گوشیم خاموش بشه میتونم جای دقیقی که هستم رو بگم و تنها نشونی که از خودم میتونستم بدم کاپشن قرمز و کوله پشتی بود که همراه داشتم. گفت اگر لوکیشنتون توی اسنپ درست باشه همین الان میرسم پیشتون٬ بهش گفتم گوشیم داره خاموش میشه و گفت نگران تباشید پیداتون میکنم.

تماس قطع شد.

اسنپ؟

سریع قبل از اینکه گوشی خاموش شه رفتم اسنپ رو باز کردم و دیدم هیچ راننده ای من رو قبول نکرده و خبری از درخواست من هم نیست٬‌حدس زدم اپشون هنگ کرده باشه٬‌بستم و بازش کردم و دیدم بله اسنپ درخواست من رو گرفته و یک راننده هم قبول کرده.

پلاک ۳۹۵ ایران ۸۸ دوو بژ٬ مقصد و مبدا رو چک کردم و همین زمان بود که گوشی خاموش شد.

یعنی میتونه من رو پیدا کنه؟ نکنه وقتی رفتم نزدیک کوچه بن بستی که به بزرگراه خورده بود درخواست من رو گرفته بود.

سریع تصمیم گرفتم لپ تاپمو از کوله پشتی دربیارم بیرون و با مودم جیبی که همراه داشتم از طریق webapp اسنپ راننده رو پیگیری کنم یا حداقل از طریق تلگرام به یکی از دوستام پیام بدم که متوجه شدم مودمم اعبتارش تموم شده و گوشه بزرگراه نشستم تا مودم رو از طریق لپ تاپ شارژ کنم٬ تو همین وضعیت بودم که دیدم یه دوو دار توی ترافیک به سمت راست میاد و نزدیک بود که بلند شدم و آروم گفتم اسنپ؟ اشاره کرد بیا و من به سرعت خودم رو از بریدگی گاردریل بهش رسوندم و سوار خودروش شدم.

شاید تو اون لحظه من خوش شانش ترین آدم روی زمین بودم٬ گوشی خاموش٬ درخواست بدون هدف و راننده ای که قبول کرد و حتی توی بزرگراه من رو پیدا کرد.

برای راننده ماجرا رو تعریف کردم و بهش گفتم شما همون سفیر تپ سی باشین که خب نبود و وقتی فهمید گوشیم واقعا خاموش شده گفت غمت نباشه داداش بیا این شارژر و کابل بزن گوشیت روشن شه.

چند دقیقه ای گذشت و گوشی روشن شد. چند لحظه بعد یک تماس ناشناس بهم وصل شد و جواب دادم:

– شما کجایین؟ دو ساعته دارم بزرگراه رو بالا پایین میرم شما رو پیدا نمیکنم؟ من مگه الاف شما هستم و … خواهر تا بهم گفت من حرکت کردم سمتتون ولی شما نیستید

من هرچی براشون شرایط رو توضیح دادم و ازشون تشکر کردم بابت اینکه اومده بودن دنبالم و من نبودم ایشون قانع نمیشد و تصمیم گرفتم با یک تشکر دیگه گوشی رو قطع کنم و همین اتفاق هم افتاد.

بلافاصله پشتیبانی تپ سی رو گرفتم تا براشون سطح سرویس دهشون رو یک بار دیگه بیان کنم و حتی شکایتی در خصوص راننده خاطی ثبت کنم.

اما در تماس های مختلف مدام تماس من قطع میشد و بعد از چند تلاش یکی که صداش از به معنای واقعی کلمه از ته چاه میومد گفت ماشینتون رو فرستادم و بدون اجازه دادن به من که اصلا حرفی بزنم تماس رو قطع کرد و در تماس های آتی٬ من نتونستم پشتیبانی مسافرینشون رو بگیرم٬ پس داخلی ۴ رو وارد کردم و به خانمی به اسم نوروزی وصل شدم. دوباره براشون همه داستان رو شرح دادم و ازشون خواستم حتما این موضوع رو ثبت کنن و نتیجه اش رو بهم اطلاع بدهند.

روز سختی بود. تپ سی؟ شاید این یک تصادف بود٬ شاید این اتفاق یک در هزار بیوفته ولی چرا من؟ دیگه از این سرویس استفاده کنم؟ قطعا نه! ولی اگر مجبور شم چطور؟ نمیدونم!

بعد از قطع کردن تماس٬ نگاهی به اسنپ انداختم٬‌خدای من مرسی٬ اسم راننده و مشخصات ماشینش رو توی اپلیکیشن دیدم٬ علیرضا درویش زاده٬ خودرو دوو بژ٬ ۳۹۵ ایران ۸۸

علیرضا از داستان های مختلفی که براش اتفال افتاده بود گفت٬ مثلا دختر خانمی که همراهش پول نداشته و اطلاعات کارت بانکیش رو هم یادش نبوده و نمیتونسته هزینه اسنپشو بده و علیرضا فقط به دادن شماره کارت بانکیش بسنده کرده و مسافرشو تا مقصد رسونده و موارد دیگه ای که باهم دیگه بررسی کردیم حتی داستان مادر و دختر ۵ ساله ای که بالا براتون تعریف کردم بخشی از صحبت هامون بود.

وقتی به مقصد که همون دفتر غرب شرکت بود رسیدیم من ۲۰ هزار تومن به علیرضا دادم و علیرضا ۱۰ تومنشو بهم برگردوند و گفت داداش بذار پیشت باشه من خیالم راحت باشه و من ده تومنی رو گرفتم همون هزینه سفر مشخص شده اسنپ رو بهش دادم ۱۵۵۰۰ تومن و علیرضا گفت خدا بده برکت.

خدا بده برکت٬ دمت گرم جوون٬ مرسی که امروزمو نجات دادی و من رو به محل کارم رسوندی.

 

موضوع مهمی که وجود داره اینه که شاید کاری که علیرضا کرد اونقدرها مهم نباشه و من میتونستم یه دربستی با هر قیمتی بگیرم و با تاکسی گردشی به مقصدم برسم شاید ۳۰ هزار تومن و شاید بیشتر ولی کاری که علیرضا انجام داد برام به حدی ارزشمند بود که حتی ممکن هست بخاطرش اپلیکیشن تپ سی رو همین الان از روی گوشیم حذف کنم و فراموش کنم همچین شرکتی هم وجود داره.

چالشی که آرزو میکنم برای هیچ کدومتون به وجود نیاد.

امتیاز شما چگونه است؟

آی‌معین فراتر از یک سایت‌شخصی!
آی‌معین فراتر از یک سایت‌شخصی!

در آی‌معین هرآنچه میبینم، می‌شنوم و تجربه میکنم را با شما به اشتراک خواهم گذاشت.

آخرین تصاویر نگارخانه


برو بالا